قصه گویی با انگشتان



شب بود. موش‌ها رفته بودند توی سوراخشان که بخوابند، اما صدای جغد نمی‌گذاشت راحت باشند و خوابشان ببرد.

1ـ موش کوچولو حوصله‌اش سرآمد

از تو سوراخ درآمد.

2ـ برادرش گفت: نرو! داد و بیداد

دنبال او راه افتاد.

3ـ باباموشه گفت: جغد و ببین، نشسته روی شاخه

4ـ ننه‌موشه گفت: تا جغده هست،

جای همه تو سوراخه

5ـ جغد قلنبه، موشو دید

دنبال بچه‌موش پرید

اما موشه، زرنگ بود

رفت تو سوراخ، زودِ زود



پنج‌تا آدم‌برفی، مدتی بود که کنار هم ایستاده بودند.

داشت بهار می‌شد که...

اولی گفت: خسته شدم!

آب شد و رفت

گفت: به امید دیدار.

دومی گفت:‌ گرمه هوا!

آب شد و رفت

گفت که خدا نگهدار

سومی گفت: برف دیگه نیست،

آب شد و گفت:

بای‌بای تا زمستان

چهارمی گفت:‌ سرما کجاست؟

آب شد و رفت

گفت که می‌آم همراه برف و بوران

پنجمی گفت: خوب می‌دونم حالا دیگه بهاره

من می‌مونم تا بیایید دوباره

اما نموند و خوابید

آب شد و تو خواب خودش

برف و زمستونو دید


یکی از دست‌های فرزندتان را توی دست خود بگیرید. انگشت‌های دست او را یکی‌یکی بخوانید و شعر- ‌بازی زیر را با ریتم بخوانید. در پایان، انگشت شست را روی چهار انگشت دیگر بخوابانید تا کودکتان حس کند که چهار فصل، در دلِ یک سال (انگشت شست) پنهان شده‌اند.

اولی ‌گفت: من سه ماهم، بهارم

هوای خوبی دارم

دومی گفت: سه ماه دارم، تابستانم

میوه دارم، باغبانم

سومی گفت: من سه ماهم، پاییزم

برگ درخت می‌ریزم

چهارمی گفت: سه ماه دارم، زمستانم

سرما و برف و بارانم

انگشت شست پنجمی بود،

پنجمی گفت: هفته و ماه و سالم

بچه‌ها! خوش به حالم





اولی گفت: عید آمده، ‌بَبَه بَه!

دومی گفت: بلبلا آواز می‌خونن، چَچَه چَه!

سومی گفت: ‌چه‌قدر قشنگه این عید!

چهارمی گفت: عید که می‌شه، میریم به دید و بازدید

انگشت شست گفت: توی دید و بازدید

همدیگه رو ماچ می‌کنیم

میوه‌ها رو قاچ می‌کنیم

هر جا بریم

با هم می‌گیم:

«فصلِ گلِ صنوبره

عیدی ما یادت نره»





بچه‌ها گاهی بی‌دلیل خوابشان نمی‌آید. به اندازه کافی بازی کرده‌اند و ما فکر می‌کنیم که باید خیلی خسته باشند، اما از دیوار راست بالا می‌روند. نه می‌خوابند و نه می‌گذارند بخوابیم. در چنین مواقعی، نه بداخلاقی و دعوا کاری از پیش می‌برد، نه تشویق و... پدرها و مادرها معمولا با اوقات تلخی، بچه‌هایشان را به خوابی که دوست ندارند و مضطربشان هم می‌کند، وامی‌دارند، اما بهتر است با بچه‌ها همراهی کنند؛ با آن‌ها به بازی‌هایی مشغول شوند که روی تخت‌خواب یا رخت‌خواب انجام می‌شود، بازی‌هایی که با شمارش همراه است و فکر بچه‌ها را خسته می‌کند. مثلا این بازی:

دست‌های فرزندتان را در دست خود بگیرید. در صورت امکان، کنارش دراز بکشید یا به تدریج و ضمن بازی، سر او را روی پای خود بگذارید و بگویید: یکی بود،‌ یکی نبود. چوپانی بود به اسم... (اسم فرزندتان را روی چوپان بگذارید). این چوپان 10تا گوسفند داشت. صبح بود و چوپان رفت سراغ گوسفندهایش تا آن‌ها را از طویله بیرون بیاورد. اولین گوسفند از خواب بیدار شد و از آغل بیرون آمد. بعد از آن، دومی از آغل زد بیرون. (انگشت‌های دست‌های فرزندان را که قبلا به صورت مشت بوده، یکی یکی بلند کنید تا به دهمی برسید.)

چوپان سومین گوسفند را هم بیدار کرد و...؛ تا شد نه تا اما دهمی هنوز خواب بود. چوپان رفت توی آغل و گفت: «تنبل‌خان! وقت رفتن به صحراست.» گوسفند دهمی که خوابش می‌آمد، به زور از جا بلند شد و بیرون رفت. آن‌ها رفتند و رفتند تا به جوی آبی رسیدند. اولی از جوی پرید، دومی هم پرید، سومی هم...، اما دهمی که هنوز خواب‌آلوده بود، آن طرف جوی ماند... چوپان او را به زور از جوی آب رد کرد... رفتند و رفتند تا به علفزار رسیدند. اولی کمی علف خورد و رفت زیر سایه درختی خوابید. دومی کمی آب خورد و زیر سایه درختی خوابید. سومی هم کمی علف خورد و رفت زیر سایه درختی خوابید. (تکرار جمله‌های رفت و خوابید تا دهمی، با ضرباهنگ آرام گفته شود و یکی یکی ضمن گفتن این جمله، انگشت‌های فرزندتان را بخوابانید)؛ اما دهمی باز هم خوابش می‌آمد. او نه چیزی خورد و نه چیزی نوشید،‌ از همان اول زیر سایه درخت خوابید، وای که خواب چه مزه‌ای داشت.

در صورتی که فرزند شما هنوز به خواب نرفته باشد، می‌توانید گوسفندها را با ضرباهنگی کندتر از خواب بیدار کنید و مثلا به آغل برگردانید و دوباره یکی یکی با گفتن جمله تکراری «دیگه خیلی خسته بود و بلافاصله خوابش برد»، گوسفندها را بخوابانید.




چند تا بچه داشتند با هم بازی می کردند. ناگهان یکی بازی را به هم زد و بو کشید.

اولی گفت: بو میاد، یه بوی خو شبو میاد

دومی گفت: بوی غذاست

انگاری از خونه ماست

سومی گفت: قیمه پلو!

سبزی و سالاد و چلو

چهارمی گفت: نه بابا، بوی آشه

کنار آش لواشه

انگشت شست از جا پرید

بو کشید و زود دوید

گفت به همه: بازی بسه، گرسنمه

گرسنمه یه عالمه

هرچی که هست شکر خدا

حمله به سفره غذا

چند تا موش تو یک زیرزمین جمع می شدن و هر کدام از خودشان تعریف می کردن

اولی گفت: موش موشکم، زرنگم

دومی گفت: باهوشکم، با همه تون می جنگم

سومی گفت: من از همه قو یترم، بزرگم

چهارمی گفت: نه بابا، من قو یترم حریف ببر و گرگم

انگشت شصت خندید و گفت: میومیو

گربه ام و موش می خورم، هیبل هیبو

چهار تا موش ناقلا

از جای خود پریدند،

تو سوراخ موش خزیدند

/ 0 نظر / 63 بازدید